تبليغاتX
یه خاطره
حرفایی که یه روزی برام ارزشی نداشت اما داره پیدا میکه ...
سلام بچه ها منو ببخشین ...

بخدا شرمنده ی همتونم اما بی معرفت نیستم نشد دیگه ...

یه سری از بچه ها خواسته بودن عکس خودمو بذارم تو بلاگ ...

هر چند که فایده ای نداره ...

یعنی بود و نبودش فرقی نداره ولی ...

دیدم یه مدتیه نیومدم حداقل به حرفتون گوش داده باشم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:3  توسط مهدیه | 

 

یک سال از اون روزی که داداشم تنهام گذاشت داره میگذره ...

 

 

اون منو تنها گذاشت اما توی خوابم تولدم و تبریک گفت ...

 

میدونم فراموشم نکرده ...

 

 

دلم براش تنگ شده ...

 

 

امسال محرم ...

 

هر جا که نگا میکردم قیافه ی قشنگ داداش گلم و می دیدم ...

 

گریه می کردم ...

 

 

برام مهم نبود کسی ببینه ...

 

 

محرم بدی بود ...

 

 

من خیلی بهتر از اینا فکر می کردم باشه ...

 

 

خیلی دلم گرفته بود ...

 

 

تمام غمهای دنیا توی دلم پر شده بود ...

 

نمیدونستم به حال کدوم گریه کنم ...

 

 

به عشق امام حسین یا دردای خودم که یه ساله جمع شده ...

 

 

پارسال شفای داداشم و از تمام اماما خواسته بودم اما ...

 

هیچ کدوم نشنیدن ... حتی نگام نکردن ...

 

 

الان ... یاد اون روزم ...

 

 

" دیروز حال علیرضا رو پرسیدم از مامان ...

 

 

مامان داداشی چطور بود ... ؟؟؟

 

 

خوبه ........ این خوبه توش دردایی گم شده بود که انتظارش و نداشتم ...

 

 

فرداش خودم برای ملاقات رفتم ... دوستم باهام بود المیراس اسمش ...

 

تمام این مدت اون میدونست من چی می کشم و مریم ...

 

 

دوتا دوستی که هیچ وقت فراموششون نمیکنم ...

 

 

من و المیرا و مامان اینا همه با هم رفتیم برای ملاقات داداشی ...

 

 

مامان اینا جلوتر از همه رفتن من و المیرا یه کم مکث کردیم که اونا برن ...

 

من خیلی خوشحال بودم که بعد از یه هفته دارم میرم ملاقات داداشی ...

 

آخه من امتحان داشتم نمی تونستم بیام ...

 

 

رفتیم با المیرا یه گل خریدیم ... البته من خریدم ...

 

اون یه چیز دیگه گرفته بود ...

 

 

تمام بدنم می لرزید وقتی در بیمارستان و رفتم تو ...

 

 

دلم یه جوری بود ... ترس ... دلهره ... هیجان ... غمگین ...

 

نمی دونم چه جوری اما قلبم اولین بار اینجا تیر کشید ...

 

 

رفتیم تو طبقه ی اول و گذشتیم من با این که راه زیادی نیومده بودیم

 

اما چون میدویدم نفس نفس میزدم ...

طبقه ی دوم ...

 

 

طبقه ی سوم همه ی فامیل توی راهرو بودن ...

 

گریه می کردن ... من یه لحظه موندم که چرا ...

 

 

هزارو یک چرا توی ذهنم بود بدون اینکه جوابی بدم رفتم دم در اتاق ...

 

 

داداش گلم توی کما بود من اشک تو چشام جمع شده بود

 

اما هیچی نمیگفتم رنگم عوض شده بود ... به شدت حالم بد بود ...

 

 

یه عالمه مانیتور دور و برش بود ... خدایا این چه خوب بودنیه ...

 

 

رفتم پیش مامان پیش خاله زار می زدم ...

 

 

مامان داداشی خوبه ...

 

 

خاله داداشی خوبه .......

 

 

این چه خوب بودنیه .......

 

 

چرا به من هیچی نگفتین .... مگه نگفتین خوبه ....

 

المیرا گل و که از دستم افتاده بود و داد به زن داداشم ...

 

همینطوری که گریه میکرد دستام و گرفته بود میگفت هیس مهدیه

 

توروخدا بریم بیرون ...

 

 

پسر داییم میگفت برو بیرون این باید توی سکوت باشه ...

 

 

خودشم گریه میکرد داد زدم سرش گم شو ... دیگه هیجا نمیرم ...

 

دستم و از تو دست المیرا کشیدم بیرون مثل این وحشیا ...

 

بی توجه بهش رفتم طرف تخت داداشیه گلم ...

 

 

اینقدر حالش بد بود توی اتاقی که بستری بود برده بودنش توی کما

 

نتونسته بودن تکونش بدن ...

 

 

داداشیه گلم که یه بارم زیر سرم نرفته ...

 

چه جوری این همه دستگاه و تحمل می کنی ...

 

 

الهی قربونت برم ...

 

 

چرا باید همیشه عذاب بکشی ...

 

 

الهی فدات شم میخوای تنهام بذاری ...

 

 

اینارو بهش گفتم اما اون نمیشنید فقط بدنش بالا پایین میرفت ...

 

ماسک دم دهنش بود ..."

 

 

وای چه روز بدی بود خدایا ...

 

ای کاش نمیرفتم پیشش که منو نبینه اونوقت بر میگشت آخه

 

فرای همین روز رفت ...

 

میدونم اینقدر خوب بود که تنهام نمی ذاشت ...

 

 

داداشیه خوبم کجایی ... دلم برات تنگ شده ...

 

چرا باید با عکست حرف بزنم ...

 

 

چرا توی خواب تولدم و تبریک میگی ... چرا ... چرا ...............

 

 

بخواب ...

 

 

می دونم توئم فراموشم نمیکنی ...

 

 

می دونم دوسم داری ... منم میام پیشت تنها نمونی ...

 

قول میدم بیام پیشت ...

 

 

دارم خودم و متقاعد می کنم ... بیام با هم زندگی کنیم ... دوتایی ...

 

تو نصیحتم کنی ...

 

بگی وقتی دارم باهات حرف میزنم منو نگا کن ...

 

صورتم و برگردونی طرف خودت ...

 

 

داداشی دوستت دارم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 19:3  توسط مهدیه | 

 

نمیدونم محرم و دوست دارین یا نه اما من واقعا عاشق محرمم ...

 

.

 

.

 

.

 

احساس می کنم دلم از جا کنده میشه وقتی که صدای طبل هیئت میاد ...

 

 

همیشه گریه هام با هق هق تموم میشه اگه گریه کنم ...

 

 

الان از ته دلم خوشحالم که داریم به این روزا نزدیک میشیم ...

 

 

دلم برا اون روزه خونیا برا اون نظریامون که هر سال داریم تنگ شده بود ...

 

 

وقتی از تجریش رد میشم این چند روزه همش بوی محرم میاد ...

 

 

همه در تلاتم اون روزان واقعا از روی عشق همه چیو آماده میکنن ...

 

 

آخ که چقد اون مجسمه ای که با گل درست کردند قشنگه ...

 

 

من از همین الان نوحه های اون موقع رو چند بار گوش دادم ...

 

یاد اون روزا افتادم و ...

 

 

روزایی که هر سال داداشم پیشم بود ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 19:12  توسط مهدیه | 

اوشگله  ...  مگه نه ... ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 12:23  توسط مهدیه | 

 

بچه ها امروز میخوام یه چیزی تعریف کنم مال همین جمعه که گذشت بود ...

 

من یه ، یه هفته ست که کلاس آرایشگری دارم می رم ....

 

شب جمعه ما مهمون داشتیم ...

 

دختر خالم اینا ... خالم اینا ... اومده بودن ... من به یکی از دختر خاله هام که

 

خیلی دوسش دارم خیلی هم ماهه میگم مامانی ...

 

اسم شوهرش هم محمد ه ...

 

البته یه چیز ...

 

مامانی خودش آرایشگره ... خیلی هم قشنگ ابرو برمی داره اصلا اینکه من

 

 دارم می رم به خاطر اینه که مامانیم آرایشگره ...

 

من یه کیف بزرگ لوازماتی که لیست کرده بود آموزشگاه رو رفتم خریدم توی

 

روزای قبل ...

 

مامانی میخواست ببینه چه مارک هایی برداشتم ... بهم گفت برم بیارم یه

 

نگاه بندازه ...

 

خلاصه رفتم آوردم ... همه رو درآوردم که ببینه ...

 

توی این لحظه محمد  اومد اونم داشت نگاه می کرد هر کدوم و یه جوری مسخره

 

می کرد ...

 

آبفشانم و برداشتم دیدم یه کم گوشش رفته بود تو از فشاری که توی کیف بود ...

 

محمد گفت بده من درستش کنم ... منم دادم بهش ...

 

یه کم با قیچیم اون گوشه رو آورد بیرون ... بعد اون تیکه ای که یه کم کج شده

 

بود و گفت اگه آب گرم بریزیم توش درست میشه ...

 

ابفشان و داد دست خواهرم گفت که بره یه کم توش آب گرم بریزه ...

 

اونم رفته بود آب جوش کتری رو ریخته بود توش ...

 

در حالی که هنوز توی آبفشان آب داغ کتری بود اومد توی اتاق خوشحال از

 

این که آبفشان درست شده ... به ما هم نگاه می کرد ...

 

گفت آره آقا محمد درست شد ها ... من دیدم اون بالای آبفشان داره یواش

 

یواش حالت اولیشو از دست میده گفتم نرگس داره آب میشه برو خالیش گن

 

دوید طرف آشپزخونه که وقتی برگشت دیدم آبفشانم قشنگم آب شده ...

 

هیچی اولش ناراحت شدم بعد با همون خیسشون کردم ...

 

همه شون رو غیر از مامانی ...

 

اونو فقط ترسوندمش که قیافشو ببینم ...

بعد من داشتم برا دوستم sms می زدم آبفشان رو زمین بود محمدم برداشت ...

 

خیسم کرد ...

 

خلاصه سوژه شده بود تا آخر شب ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 12:3  توسط مهدیه | 

 

بچه ها به این بلاگ برید و نظرتون رو راجع به عشق بگید ...

 

 

جـــــــــــــــــاویــــــــــد

 


 

عید همتونم مبارک ...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:8  توسط مهدیه | 

 

سلام جاوید

 

ازم خواسته بودی نظرمو درباره ی عشق بگم ...

 

راستش یه مدتی ... عشق برام شده بود یه چیز مسخره که هر کی میگفت من

 

عاشق فلان کسم ...

 

 دوسش دارم احساس می کردم چه آدم مزخرفیه بهشم

 

 می گفتم ...

 

اونام ( دوستام ) میگفتن که چه آدم بی احساس و مسخره ایم و

 

ازم می پرسیدن که به چه بهونه ای زندگی می کنم و چه انگیزه ای دارم ...

 

می گفتن مسخره بازیم شد زندگی ...؟!

 

 

من هیچی نمیفهمیدم یا شایدم دوست نداشتم بفهمم اما ... الان ... اینطوری

 

 نیست و برای ع... یه احترام خاصی قائلم ...

 

 

نمی دونم علتش چیه اما دوستم ندارم بفهمم ...

 

 

دلم می خواد همه چی برام مسخره باشه ... درک می کنم اما ... به روی مبارکم

 

 نمیارم ...

 

 

الانم همینطوریه ... هر کسی بهم میگه دوسم داره ... احساس می کنم همش

 

چرت و پرته و برای اینکه بخواد رابطه ش با من عمیق تر شه این حرف و

 

میزنه ... و بهشون دیگه اجازه نمی دم یه همچین حرفیو تکرار کنه ...

 

 

البته من اینارو می گم نه اینکه فکر کنی هر کسی که بهم می گه دوستت

 

 دارم ... پسره ؟!!

 

 

نه ... همه کلی گفتم ... دختر خاله ... دختر دایی و ...

 

 

آره اینم نظرم ... نمی دونم چرا دوست داشتی بفهمی ؟

 

 

اما بخاطر این به سوالت جواب دادم که میخواستم جوابمو به زبون بیارم ...

 

 

راستی ...

 

 

یادمه قبلا هم گفته بودم که از نظر من هر کسی یکی رو دوست داره باید از

 

کارهاش به طرف بفهمونه اینکه به زبون بیاره از نظر من ارزشی نداره ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 11:13  توسط مهدیه | 

 

بچه ها امروز حمیده جون منو به یه بازی دعوت کرده که :

"ممنون آجیه گلم منو دعوت کردی "

 

اسم این بازی «شب یلداست» ...

 

شرکت کنندگان این بازی اونطوری که من متوجه شدم باید پنج

 

 تا از مشخصات خودشون رو که کسی در موردشون نمیدونه رو

 

 بگن ... بعد از اون باید پنج نفرو هم دعوت کنن ...

 

 

 

1.                   از love ترکوندن دیگران در مورد خودم بدم میاد یعنی

 

یه جورایی بدبینم و اعتقاد دارم که احساسات آدما همیشه باید

 

 

 تو دلشون باشه ... و یا با کاراشون ثابت بشه ...

 

2.              همیشه حرفای مهم و اساسیم رو بیشتر اونایی که

 

 

 احتمال میدم کسی ازشون ناراحت بشه رو نصفه میزنم ...

 

3.              هیچ وقت به کسی نگفتم دوستت دارم و همه اینو

 

میذارن روی حساب قد بودنم ...

 

4.              توی بچگی خیلی شر و شیطون بودم هر سال که بزرگتر

 

 میشم اطرافیانم انتظار دارن که بذارم کنار اما من نمیتونم

 

بذارم کنار ... بین خودمون بمونه توی بچگی یه بارم حبوبات و

 

 کردم توی دماغ مبارکم که کارم نزدیک بود به عمل بکشه ...

 

 

5.              اصلا با هیچ احدی رو در بایسی ندارم و هر چی که توی

 

 دلم باشه در مورد هر کسی که باشه میگم ... اما بی ادب

 

نیستم ... 

 

 

حالا کسانی رو که من به این بازی دعوت می کنم ...

 

اولیش دوست جون خوبم مرضیست که حمیده جون دعوتش

 

 کرده بود ... اما ازش ناراحت نمی شم اگه شرکت نکنه چون

 

میدونم بلاگشو علی می خونه و شاید زیاد جالب نشه اگه بخواد ...

 

 

دومیش آشنا - سحر جون آجیه گل خودم - داداش مرتضی 

 

 

حامده جون  - مژده جون

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 17:52  توسط مهدیه |