تبليغاتX
یه خاطره
حرفایی که یه روزی برام ارزشی نداشت اما داره پیدا میکه ...
 

نمیدونم چرا با دفترم قهرم

...

از وقتی اومدیم کرج اینجوری شدم ...

چند ماهی از روزی که اومدیم کرج می گذره ...

خدایا شکرت !!!

شکرت که سقفی هست ...

خدایا شکرت که بازم زندگی زیباست ، پرنده ، هوا ، عشق ...

شکرت شکرت شکرت که زندگی بهتر شده

خدایا شکرت که سالمم و میتونم نمازم و ایستاده بخونم ...

متشکرم به خاطره همه چی

...

تا وقتی زنده ام همیشه شکرگذارتم خدا جون ، ببخشم اگه بعضی وقتا سر ناسازگاری می زنم ...

قول میدم قوله قول که دیگه گله نکنم ...

به تو قسم که هر چی تو بخوای میخوام هر چی نخوای نمی خوام

فقط دوست دارم

اگه تو دوست داری بده اگه نه راضیم به رضای تو

خدا جون راضیم به هر چی که تو راضی باشی ...

منو ببخش که تو صدات می زنم ...

چون بهترین دوستمی ،خدا جون دوستت دارم عاشقتم تنهام نذار هیچوقت که بدون تو هیچم

بدون تو هیچی نیستم


یه متن قشنگ از یه دوست خوبم خوندم ...

که برای تشکر ازش میزارم تا همه بخوننش ...

آجی جون دوست دارم

بدون هر جا که باشم خاطراتمون و خوندن نظراته که امید زندگی رو بهم میده ... خیلی ماهی بخدا ...

دلم گرفته ...
وقتی میگن امشب می تونی هرآرزویی داری بگی ،
بغض گلوم رو میگیره!
وقتی یادت میندازن که یکی هست ، یکی هست که صدات رو میشنوه
یکی که توی خلوت اشکات پا میذاره ،
یکی نزدیک تر از اونچه که فکرش رو بکنی!
دستام خالیه! خودم لبریز گناه!
اون میشنوه ... همیشه میشنوه... بگو
بگو که چقدر بهش نیاز داری ...
خوردی زمین، خسته ای، میخوای دستاتو بگیره و بلندت کنه!
بگو ، هرچی تو دلته... بریز بیرون...فریاد بزن...
خودش گفته!
اون قول داده!


حرفاتون و خوندم بچه ها

میدونین ؟

آرزو می کنم وارد اون زندگی مشترکه قشنگی که دوست دارین بشین ... تا بتونین یه اندازه درکم کنین ...

آخه خیلی سخته

من هنوز خیلی احساس کوچیکی میکنم

فکر می کنم برای این درهم ریختگی زندگی و جمع کردن خودم کوچیکم

از زندگیم راضیم

اما تا بتونم خودم و مهدیه رو به کسای جدیدی که وارد زندگیم شدن بشناسونم میشه 40 سالم و چشمام و که باز کنم میبینم خدایا ؟

چقدر از زندگی یه سالگی تا 21 سالگیم دور شدم

چقدر از خاطراتم و زندگی و دوستام دور شدم

درسته که هر از گاهی یادشون هستی و به قشنگی همه شون میخندی و دورادور مشتاق دیدارهستی اما از نزدیک میبینی نمیشه ببینیشون

نمیشه براشون بنویسی

نمیشه برا خودت حتی خاطراتتو بنویسی ؟

و از طرفی میبینی که اونا ازت گله دارن و نمی دونن که میمیری برای یه روزی که با هم آلبالوهارو توی حیاط دسته میکردین و با خوردن ودر آوردن تک تک هسته هاش مسابقه میدادیم

نمیدونن که تو هنوز تو همون 21 سال خاطره باهاشون میخندی

توی باغ دم اذان راه میری و دعا میخونی

منتظری زنگ خونه بخوره و پیاده برین برسین به اون دیوار و بکوبین روش تا گچاش بریزه باهام تا مرز دیوونگی بخندین

لحظه هارو برنامه میچینی  که وقتی دم اذان میکوبه به دیوارباهم وضو بگیرین و به شوق هم نماز بخونین

جدا از واقعیاتی که هنوز به روی چشمتون بستس

 

آرزو میکنم زندگی همیشه برای هممون همینقدر شیرین بمونه و هیشکی حسرت نخوره

رفته ها گم نشن تو خاطره ها

مونده ها به باد فراموشی سپرده نشن

هر چند تو خاطره ها

دوستون دارم ...


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:33  توسط مهدیه | 

امروز اومدم تا پیشاپیش وَلِن و به همه ی دوستای خوبم به خصوص کسایی که دوست دارم تا اسمشون و ببرم ، چون اینقدر دوسشون دارم که نام بردن اسمشون لذت و به وجودم هدیه میدن ...

از همینجا با تمام وجودم می گم که اندازه ی ده تای بچگیام دوستون دارم ...

خیلی ماهین ...

خیلی گُلین ...

مریم جون ، مرجان جون که خیلی ارادت دارم !!!

دلمم خیلی براتون تنگ شده اینم بگم که واسه اون برف بازیا مُردم امسال ، میدونم که دیگه هیچوقت بر نمی گرده ...

اما همین خاطره های قشنگمونه که بایده باید نگهشون داریما ...!!!

المیرا ، مرضی ، أفی لولی ، ریحانه دوستای خوبم که همیشه به یادشون هستم

مامانی گلم ، که اینقدر به من لطف داره و امیدوارم که بتونم مستحق اینچنین مهربونی باشم ، بخدا شرمندتم همیشه ...

نَندز و پَپَر دوتا آجیه گلم ...

مریم دختر دایی گشنّم ...

محمد پارسا برادر زاده ی اوشگلم ...

فاطمه زن داداشم ...

در آخر کسی که یه احساس خاصی بهش دارم موشیمه ...

از همینجا براشون آرزوی موفقیت و سر بلندی می کنم و این روزه قشنگ و بهشون تبریک می گم و یه بوس اوشگله چرایی می فرستم ...

امیدوارم که لُپ تک تک تون کبود بشه از محبت زیاد ...

خصوصا مریم که می دونم چقدر حساسه روی تک تک اعضای صورتش ...

نه نه غلط کردم بابا ...

خوب خوب !!!

چرا فحش می دی ؟؟؟

ایشالله که همون مماخت که خورده بود به در شرکت بنفش شده بود هر روز یادت بیاد خوبه !!!؟

...

عاشگتونم ...

Happy valen

I never forget you

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 0:34  توسط مهدیه | 

مصاحبه با خدا در خواب

از خدا خواستم که مصاحبه ای باهاش داشته باشم

اگر وقتش و داشته باشه ؟؟؟

خدا لبخندی میزنه و جوابی میده که منو شگفت زده میکنه :

وقت من بی نهایت است ای بنده ی من و برای انجام هر کاری کافی

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی ؟؟؟

خوشحال بودم که میتونستم با خدای خودم اینقدر راحت حرف بزنم !؟

خدایا شکرت !!!

سوالی رو که مدتها ذهنم و مشغول کرده بود و پرسیدم :

خداوندا !

میخواهم بدانم ، چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا از این سوال من منقلب شد و جوابم و اینطوری داد:

اینکه آنها از کودک بودن خسته می شوند و برای بزرگ شدن عجله دارند

و سالیان دراز را در حسرت دوران کودکی سر می کنند ...

اینکه سلامتی اشان را برای بدست آوردن پول از دست می دهند

و بعد پولشان را خرج می کنند تا دوباره سلامتی اشان را بدست آورند ...

اینکه با چنان هیجانی به آینده فکر می کنند که زمان حال را فراموش می کنند و لذا نه در حال زندگی می کنند نه در آینده ....

اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبودند...

مدتی در سکوت گذشت ...

خداوند دستان مرا در دستان خود گرفت و من با کمی تامل پرسیدم :

چه درس هایی از زندگانی را می خواهید بندگان یاد بگیرند ؟؟؟

خداوند بار ی دیگر لبخندی زدو گفت :

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما

می توان محبوب دیگران شد ...

یاد بگیرند که با ارزشترین ها اشیایی نیست که در زندگی دارند !

بلکه اشخاصی اند که در زندگی دارند

یاد بگیرند که نباید خود را با دیگران مقایسه کنند ، هر کس طبق ارزش های خودش قضاوت می شود ...

نه در گروه و بر اساس مقایسه .

یاد بگیرند که ثروتمند کسی است که کمترین نیاز را داشته باشد نه آنکه بیشترین دارایی را دارد .

یاد بگیرند که برای ایجاد زخمی عمیق در دل کسی دوستش دارند فقط چند ثانیه زمان لازم است اما التیام آن سالها وقت می خواهد

یاد بگیرند که افراد بسیاری آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند آن را ابراز کنند ...

یاد بگیرند که پول همه چیز می خرد جز دل خوش ...

یاد بگیرند که ممکن است دو نفر یک موضوع واحد را ببینند و از آن دو برداشت کاملا متفاوت داشته باشند ...

یاد بگیرند که دوستان واقعی کسانی اند که همه چیز را در مورد آنها می دانند و با این حال دوستشان دارند ...

یاد بگیرند که کافی نیست همواره دیگران آنها را ببخشند بلکه باید خودشان هم خود را ببخشند ...

او همچنان که اینها را می گفت من نیز غرق لذت بودم !؟

از او بخاطر وقتی که به من اختصاص داده بود و توجهی که نسبت به من و خانواده ام داشت تشکر کردم ...!؟

او در پاسخ چنین گفت :

هر زمان که بخواهی من در دسترس هستم فقط کافی است صدایم کنی!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 15:31  توسط مهدیه | 

نمیدونم تاحالا به ماه ترین آدم روی زمین برخوردین یا نه ؟

خیلی احساس خوبی به آدم دست می ده ...

یه حس نزدیکی به خدا

انگار یه قدم با خدا فاصله داری!!!

اینقدر شرمنده می شی که اشک جلوی چشمات و می گیره ...

من حدود 7 ماه پیش به یه همچین آدمی تصادفی برخوردم

اسمش خانوم محمدی

نمی دونم چطوری ازش بگم :

واقعا فرشته ای از جانب خدا روی زمین

خیلی صورتش قشنگه ... خیلی دلش پاکه ...

خدایا یعنی می شه منم یه روزی اینطوری باشم ...

نه ...

من هر کاری کنم دلم اینقد شفاف نیست که بتونم اونورش و ببینم ، یه کم گرد و خاک روش و گرفته ...

که ریشه داره از بچگیم داره ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 17:15  توسط مهدیه | 
آخه شما فکر کنین میشه از یه همچین جایی دل کند ؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 17:13  توسط مهدیه | 

ادمك اخر دنياست بخند
ادمك مرگ همين جاست بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخيه كاغذيه ماست بخند
ادمك خر نشوي گريه كني
كل دنيا يه سراب بخند
ان خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثله تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:8  توسط مهدیه | 
این نی نی داداشمه !!!
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:5  توسط مهدیه | 

دوباره زمستون شد ...

واقعا چه زود میگذره ، چقدر زود چشمامون و باز می کنیم و می بینیم همه چی تموم شده و فقط گرد و خاکش که باید پاکش کنیم یا بذاریم بمونه !!!

خونمون و عوض کردیم ...

محرم شد ...

بعدشم سال جدید میشه ...

1388

کی باورش میشه آخه ... این همه گذشت ...

من هنوزم نتونستم فکر کنم که علیرضا نیست ...

به همین راحتی 4 سال تموم شد ...

دوس دارم داد بزنم ...

داد بزنم تا صدام و بشنوه ...

آخه دیگه حتی خوابشم نمی بینم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 13:54  توسط مهدیه | 
سلام منو بعد از این مدت طولانی .....

می خوام بگم که دیگه هیچ موقع این بلاگ و فراموش نمی کنم قول قول قول...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:3  توسط مهدیه | 

 

یک سال از اون روزی که داداشم تنهام گذاشت داره میگذره ...

 

 

اون منو تنها گذاشت اما توی خوابم تولدم و تبریک گفت ...

 

میدونم فراموشم نکرده ...

 

 

دلم براش تنگ شده ...

 

 

امسال محرم ...

 

هر جا که نگا میکردم قیافه ی قشنگ داداش گلم و می دیدم ...

 

گریه می کردم ...

 

 

برام مهم نبود کسی ببینه ...

 

 

محرم بدی بود ...

 

 

من خیلی بهتر از اینا فکر می کردم باشه ...

 

 

خیلی دلم گرفته بود ...

 

 

تمام غمهای دنیا توی دلم پر شده بود ...

 

نمیدونستم به حال کدوم گریه کنم ...

 

 

به عشق امام حسین یا دردای خودم که یه ساله جمع شده ...

 

 

پارسال شفای داداشم و از تمام اماما خواسته بودم اما ...

 

هیچ کدوم نشنیدن ... حتی نگام نکردن ...

 

 

الان ... یاد اون روزم ...

 

 

" دیروز حال علیرضا رو پرسیدم از مامان ...

 

 

مامان داداشی چطور بود ... ؟؟؟

 

 

خوبه ........ این خوبه توش دردایی گم شده بود که انتظارش و نداشتم ...

 

 

فرداش خودم برای ملاقات رفتم ... دوستم باهام بود المیراس اسمش ...

 

تمام این مدت اون میدونست من چی می کشم و مریم ...

 

 

دوتا دوستی که هیچ وقت فراموششون نمیکنم ...

 

 

من و المیرا و مامان اینا همه با هم رفتیم برای ملاقات داداشی ...

 

 

مامان اینا جلوتر از همه رفتن من و المیرا یه کم مکث کردیم که اونا برن ...

 

من خیلی خوشحال بودم که بعد از یه هفته دارم میرم ملاقات داداشی ...

 

آخه من امتحان داشتم نمی تونستم بیام ...

 

 

رفتیم با المیرا یه گل خریدیم ... البته من خریدم ...

 

اون یه چیز دیگه گرفته بود ...

 

 

تمام بدنم می لرزید وقتی در بیمارستان و رفتم تو ...

 

 

دلم یه جوری بود ... ترس ... دلهره ... هیجان ... غمگین ...

 

نمی دونم چه جوری اما قلبم اولین بار اینجا تیر کشید ...

 

 

رفتیم تو طبقه ی اول و گذشتیم من با این که راه زیادی نیومده بودیم

 

اما چون میدویدم نفس نفس میزدم ...

طبقه ی دوم ...

 

 

طبقه ی سوم همه ی فامیل توی راهرو بودن ...

 

گریه می کردن ... من یه لحظه موندم که چرا ...

 

 

هزارو یک چرا توی ذهنم بود بدون اینکه جوابی بدم رفتم دم در اتاق ...

 

 

داداش گلم توی کما بود من اشک تو چشام جمع شده بود

 

اما هیچی نمیگفتم رنگم عوض شده بود ... به شدت حالم بد بود ...

 

 

یه عالمه مانیتور دور و برش بود ... خدایا این چه خوب بودنیه ...

 

 

رفتم پیش مامان پیش خاله زار می زدم ...

 

 

مامان داداشی خوبه ...

 

 

خاله داداشی خوبه .......

 

 

این چه خوب بودنیه .......

 

 

چرا به من هیچی نگفتین .... مگه نگفتین خوبه ....

 

المیرا گل و که از دستم افتاده بود و داد به زن داداشم ...

 

همینطوری که گریه میکرد دستام و گرفته بود میگفت هیس مهدیه

 

توروخدا بریم بیرون ...

 

 

پسر داییم میگفت برو بیرون این باید توی سکوت باشه ...

 

 

خودشم گریه میکرد داد زدم سرش گم شو ... دیگه هیجا نمیرم ...

 

دستم و از تو دست المیرا کشیدم بیرون مثل این وحشیا ...

 

بی توجه بهش رفتم طرف تخت داداشیه گلم ...

 

 

اینقدر حالش بد بود توی اتاقی که بستری بود برده بودنش توی کما

 

نتونسته بودن تکونش بدن ...

 

 

داداشیه گلم که یه بارم زیر سرم نرفته ...

 

چه جوری این همه دستگاه و تحمل می کنی ...

 

 

الهی قربونت برم ...

 

 

چرا باید همیشه عذاب بکشی ...

 

 

الهی فدات شم میخوای تنهام بذاری ...

 

 

اینارو بهش گفتم اما اون نمیشنید فقط بدنش بالا پایین میرفت ...

 

ماسک دم دهنش بود ..."

 

 

وای چه روز بدی بود خدایا ...

 

ای کاش نمیرفتم پیشش که منو نبینه اونوقت بر میگشت آخه

 

فرای همین روز رفت ...

 

میدونم اینقدر خوب بود که تنهام نمی ذاشت ...

 

 

داداشیه خوبم کجایی ... دلم برات تنگ شده ...

 

چرا باید با عکست حرف بزنم ...

 

 

چرا توی خواب تولدم و تبریک میگی ... چرا ... چرا ...............

 

 

بخواب ...

 

 

می دونم توئم فراموشم نمیکنی ...

 

 

می دونم دوسم داری ... منم میام پیشت تنها نمونی ...

 

قول میدم بیام پیشت ...

 

 

دارم خودم و متقاعد می کنم ... بیام با هم زندگی کنیم ... دوتایی ...

 

تو نصیحتم کنی ...

 

بگی وقتی دارم باهات حرف میزنم منو نگا کن ...

 

صورتم و برگردونی طرف خودت ...

 

 

داداشی دوستت دارم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 19:3  توسط مهدیه | 

 

نمیدونم محرم و دوست دارین یا نه اما من واقعا عاشق محرمم ...

 

.

 

.

 

.

 

احساس می کنم دلم از جا کنده میشه وقتی که صدای طبل هیئت میاد ...

 

 

همیشه گریه هام با هق هق تموم میشه اگه گریه کنم ...

 

 

الان از ته دلم خوشحالم که داریم به این روزا نزدیک میشیم ...

 

 

دلم برا اون روزه خونیا برا اون نظریامون که هر سال داریم تنگ شده بود ...

 

 

وقتی از تجریش رد میشم این چند روزه همش بوی محرم میاد ...

 

 

همه در تلاتم اون روزان واقعا از روی عشق همه چیو آماده میکنن ...

 

 

آخ که چقد اون مجسمه ای که با گل درست کردند قشنگه ...

 

 

من از همین الان نوحه های اون موقع رو چند بار گوش دادم ...

 

یاد اون روزا افتادم و ...

 

 

روزایی که هر سال داداشم پیشم بود ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 19:12  توسط مهدیه | 

اوشگله  ...  مگه نه ... ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 12:23  توسط مهدیه | 

 

بچه ها امروز میخوام یه چیزی تعریف کنم مال همین جمعه که گذشت بود ...

 

من یه ، یه هفته ست که کلاس آرایشگری دارم می رم ....

 

شب جمعه ما مهمون داشتیم ...

 

دختر خالم اینا ... خالم اینا ... اومده بودن ... من به یکی از دختر خاله هام که

 

خیلی دوسش دارم خیلی هم ماهه میگم مامانی ...

 

اسم شوهرش هم محمد ه ...

 

البته یه چیز ...

 

مامانی خودش آرایشگره ... خیلی هم قشنگ ابرو برمی داره اصلا اینکه من

 

 دارم می رم به خاطر اینه که مامانیم آرایشگره ...

 

من یه کیف بزرگ لوازماتی که لیست کرده بود آموزشگاه رو رفتم خریدم توی

 

روزای قبل ...

 

مامانی میخواست ببینه چه مارک هایی برداشتم ... بهم گفت برم بیارم یه

 

نگاه بندازه ...

 

خلاصه رفتم آوردم ... همه رو درآوردم که ببینه ...

 

توی این لحظه محمد  اومد اونم داشت نگاه می کرد هر کدوم و یه جوری مسخره

 

می کرد ...

 

آبفشانم و برداشتم دیدم یه کم گوشش رفته بود تو از فشاری که توی کیف بود ...

 

محمد گفت بده من درستش کنم ... منم دادم بهش ...

 

یه کم با قیچیم اون گوشه رو آورد بیرون ... بعد اون تیکه ای که یه کم کج شده

 

بود و گفت اگه آب گرم بریزیم توش درست میشه ...

 

ابفشان و داد دست خواهرم گفت که بره یه کم توش آب گرم بریزه ...

 

اونم رفته بود آب جوش کتری رو ریخته بود توش ...

 

در حالی که هنوز توی آبفشان آب داغ کتری بود اومد توی اتاق خوشحال از

 

این که آبفشان درست شده ... به ما هم نگاه می کرد ...

 

گفت آره آقا محمد درست شد ها ... من دیدم اون بالای آبفشان داره یواش

 

یواش حالت اولیشو از دست میده گفتم نرگس داره آب میشه برو خالیش گن

 

دوید طرف آشپزخونه که وقتی برگشت دیدم آبفشانم قشنگم آب شده ...

 

هیچی اولش ناراحت شدم بعد با همون خیسشون کردم ...

 

همه شون رو غیر از مامانی ...

 

اونو فقط ترسوندمش که قیافشو ببینم ...

بعد من داشتم برا دوستم sms می زدم آبفشان رو زمین بود محمدم برداشت ...

 

خیسم کرد ...

 

خلاصه سوژه شده بود تا آخر شب ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 12:3  توسط مهدیه | 

 

بچه ها به این بلاگ برید و نظرتون رو راجع به عشق بگید ...

 

 

جـــــــــــــــــاویــــــــــد

 


 

عید همتونم مبارک ...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:8  توسط مهدیه | 

 

سلام جاوید

 

ازم خواسته بودی نظرمو درباره ی عشق بگم ...

 

راستش یه مدتی ... عشق برام شده بود یه چیز مسخره که هر کی میگفت من

 

عاشق فلان کسم ...

 

 دوسش دارم احساس می کردم چه آدم مزخرفیه بهشم

 

 می گفتم ...

 

اونام ( دوستام ) میگفتن که چه آدم بی احساس و مسخره ایم و

 

ازم می پرسیدن که به چه بهونه ای زندگی می کنم و چه انگیزه ای دارم ...

 

می گفتن مسخره بازیم شد زندگی ...؟!

 

 

من هیچی نمیفهمیدم یا شایدم دوست نداشتم بفهمم اما ... الان ... اینطوری

 

 نیست و برای ع... یه احترام خاصی قائلم ...

 

 

نمی دونم علتش چیه اما دوستم ندارم بفهمم ...

 

 

دلم می خواد همه چی برام مسخره باشه ... درک می کنم اما ... به روی مبارکم

 

 نمیارم ...

 

 

الانم همینطوریه ... هر کسی بهم میگه دوسم داره ... احساس می کنم همش

 

چرت و پرته و برای اینکه بخواد رابطه ش با من عمیق تر شه این حرف و

 

میزنه ... و بهشون دیگه اجازه نمی دم یه همچین حرفیو تکرار کنه ...

 

 

البته من اینارو می گم نه اینکه فکر کنی هر کسی که بهم می گه دوستت

 

 دارم ... پسره ؟!!

 

 

نه ... همه کلی گفتم ... دختر خاله ... دختر دایی و ...

 

 

آره اینم نظرم ... نمی دونم چرا دوست داشتی بفهمی ؟

 

 

اما بخاطر این به سوالت جواب دادم که میخواستم جوابمو به زبون بیارم ...

 

 

راستی ...

 

 

یادمه قبلا هم گفته بودم که از نظر من هر کسی یکی رو دوست داره باید از

 

کارهاش به طرف بفهمونه اینکه به زبون بیاره از نظر من ارزشی نداره ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 11:13  توسط مهدیه | 

 

بچه ها امروز حمیده جون منو به یه بازی دعوت کرده که :

"ممنون آجیه گلم منو دعوت کردی "

 

اسم این بازی «شب یلداست» ...

 

شرکت کنندگان این بازی اونطوری که من متوجه شدم باید پنج

 

 تا از مشخصات خودشون رو که کسی در موردشون نمیدونه رو

 

 بگن ... بعد از اون باید پنج نفرو هم دعوت کنن ...

 

 

 

1.                   از love ترکوندن دیگران در مورد خودم بدم میاد یعنی

 

یه جورایی بدبینم و اعتقاد دارم که احساسات آدما همیشه باید

 

 

 تو دلشون باشه ... و یا با کاراشون ثابت بشه ...

 

2.              همیشه حرفای مهم و اساسیم رو بیشتر اونایی که

 

 

 احتمال میدم کسی ازشون ناراحت بشه رو نصفه میزنم ...

 

3.              هیچ وقت به کسی نگفتم دوستت دارم و همه اینو

 

میذارن روی حساب قد بودنم ...

 

4.              توی بچگی خیلی شر و شیطون بودم هر سال که بزرگتر

 

 میشم اطرافیانم انتظار دارن که بذارم کنار اما من نمیتونم

 

بذارم کنار ... بین خودمون بمونه توی بچگی یه بارم حبوبات و

 

 کردم توی دماغ مبارکم که کارم نزدیک بود به عمل بکشه ...

 

 

5.              اصلا با هیچ احدی رو در بایسی ندارم و هر چی که توی

 

 دلم باشه در مورد هر کسی که باشه میگم ... اما بی ادب

 

نیستم ... 

 

 

حالا کسانی رو که من به این بازی دعوت می کنم ...

 

اولیش دوست جون خوبم مرضیست که حمیده جون دعوتش

 

 کرده بود ... اما ازش ناراحت نمی شم اگه شرکت نکنه چون

 

میدونم بلاگشو علی می خونه و شاید زیاد جالب نشه اگه بخواد ...

 

 

دومیش آشنا - سحر جون آجیه گل خودم - داداش مرتضی 

 

 

حامده جون  - مژده جون

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 17:52  توسط مهدیه | 

 

بچه ها اینجا اینقده برف اوووووومده ه ه ه ه ه ه ...

ای کاش یکی بود می رفتیم برف بازی ... دلم لک زده

واسه اون روزایی که با همسایه ی کنار دستی مون

 

 ( مریم ) می رفتیم گوله برف بازی ...

 

چقد حال می ده وقتی همه پایه ان ... یادمه یه گوله زدم تو

 

صورت مریم بیچاره تا بیست و چهار ساعت تمام می گفت

 خدا لعنتت نکنه صورتم می سوزه ...

من فکر می کردم خالی می بنده ...

 

اما فرداش به تلافی از کارم یکی با اجازتون خوردم که دیدم

 نه مثل اینکه زیادم فیلم نبوده ...

خلاصه می ترسم این برف بگذره و حسرت برف بازیش تو

 

 دلم بمونه آخرش عقده ای شم ...

 

اما نه فردا می رم تنهاییم خوبه دیگه مگه چیه ؟!

 

تازه حسنش اینه هر کیم آدم و می بینه میگه این دختره یه

 

تختش کمه ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 0:5  توسط مهدیه | 

 

 

بچه ها من از ترحم خوشم نمیاد ...

چون اصلا احتیاجی ندارم ... اما از دوستانی که خودشون و هم درد من دونستن واقعا متشکر ...

همتون و دوست دارم و براتون آرزوی موفقیت می کنم ...

من اصلا آدم دپرسی نیستم ...

بخدا اگه منو یکی همین طوری ببینه ...

میگه این دختر از دنیا بی خبره ...

هیچ غمی توی دلش راه نداده ...

اما ... هیشکی از درونم خبر نداره اینه که توی این بلاگ خودم و خالی می کنم ...

توی پست قبلی براتون خاطره ی داداشم و گذاشتم ...

چون ...

 دلم خیلی براش تنگ شده ...

این ماهها منو یاد اون روزا میندازه ...

دوباره ... خودم و فراموش می کنم ...

خونه نمی تونم از داداش حرف بزنم ... یا بگم دلم براش تنگ شده ...

هر حرفی که توی خونه بابا اینارو یاد داداشی بندازه ...

باعث میشه که بابا و مامان ناراحت شن و چون غرورشون خدشه دار نشه جلوی ما گریه نمی کنن

 اما من همه ی اینارو می فهمم ...

واسه اینه که هیچی نمی تونم بگم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 23:5  توسط مهدیه | 

دوباره بهمن ماه داره میاد ... بهمن ماهی که برا ازپارسال تا حالا برام خیلی سخت گذشته ...

بهمن ماهی که دیگه بعد از اون داداش نداشتم ...

بهمن ماهی که قشنگ ترین گل زندگیم یعنی داداشم پر پر شد ...

دلم براش تنگ شده ...

کسی که هیجده سال از زندگیمو باهاش زندگی کردم به وجودش عادت کرده بودم اما یهو رفت ...

 همه ی مارو توی شک رها کرد ...

یه روزی وقتی توی خیابون دست هم و می گرفت 

 از خیابون باهم رد می شدیم احساس غرور

 می کردم اما الان فقط باید با خاطره ی اون روزا زندگی کنم ...

نمی دونم چرا هر کسی رو که دوست دارم فقط یه مدت کوتاهی پیشم می مونه ...

بعد چه خداحافظی کنم چه نکنم می ره ...

 

هر روز وقتی مامان و بابا می اومدن خونه من حال داداشی و می پرسیدم ...

مامان داداشی حالش چطور بود ؟

خوبه ... دعا کن ...

تلفن خونه زنگ زد ...

مامان و بابا بیمارستان بودن خاله برای این که تنها نباشیم اومده بود پیشمون ...

من صبح نرفتم مدرسه ...

یه حس بدی داشتم که ای کاش هیچ وقت دوباره نیاد سراغم ...

یه حسی بهم می گفت بمون ...

 نرو ...

باید بمونی ...

صبح خاله هر چقـدر اصرار کرد که برم گفتم نمی تونم امروز کار زیادی نداریم می مونم ...

تلفن و خاله برداشت ...

الو

...

سلام ... باشه ... پول بیارم ... نه باشه خیالت راحت ...

...

خداحافظ

نفهمیدم کی بود

نفهمیدم چی می گفت 

اما شیش دنگ حواسم به تلفنی که خاله داشت حرف می زد بود ...

بازم اون حسه بد اینو بهم گفته بود که این تلفن با بقیه فرق می کنه ...

 این مثل بقیه نیست ...

خاله تلفن و که گذاشت با این که خیلی سعی کرده بود خودش و کنترل کنه اما هول بود به من گفت که بیمارستان داداشی و می خوان عوض کنن خاله می ره که به بابا اینا پول برسونه ...

منم باور کردم اما دلم شور می زد ...

خدا می دونه توی دلم چه غوغایی بر پا بود ...

 

خاله رفت و منو با دنیایی از سوال گذاشت ...

من با کامپیوتر داشتم روی یه پروژه ی مدرسه کار می کردم ...

حدود یک ساعت از تلفنی که به خونه ی ما شده بود می گذشت ...

یکی از همکارهای داداشی با یه پلاکارد اومد همین طوری مشغول زدن بود اما هنوز نمی دونست کسی خونست ...

من چون محرم بود فکر کردم به خاطر این ایام ...

دوباره مشغول کار شدم ...

یهو یاد داداشه گلم افتادم اون توی بیمارستان بود نکنه ... وای خدایا ... تموم وجودم یخ زد به زور خودم و رسوندم به پلاکارد که بخونم و خیالم راحت بشه که نه اشتباه فکر کردم ...

...

فقط نگاه کردم ...

هیچی نمی دیدم جز اسم داداش گلم ...

علیرضا جعفری مراغوش

کلمه ی تسلیت مثل پتکی بود که روی سرم خورد ...

بعد از چند ثانیه که توی حالت شک بود ...

آنچنان جیغی زدم که صداش هنوز توی گوشمه ...

فقط جیغ می زدم ...

خدا می دونه مرجان (همسایه بقل دستیمون) چه جوری خودش و رسوند ... هم خودش گریه می کرد هم منو می خواست ساکت کنه ...

این برا چی گریه می کنه ...

مگه میدونه ...

چیو می دونه ... مگه چی شده ...

داداشم ... داداشیه گلم ... از کجا می دونه ... به این کی خبر داده ...

موهامو می کشیدم ... خودم و میزدم که چرا اینقدر خرم که صبح خاله با اون وضع گذاشت و رفت خودم یه ذره فکر نکردم که شاید اتفاق بدی ...

منتظر بودم ... منتظر بودم که بر می گرده ...

منتظر بودم که برمی گرده جمعه بریم کوه ... تابستون با هم بریم کیش ...

منتظر بودم دوباره برگرده ... جاش و که هیچ کس نمی تونه برام پر کنه و خودش پر کنه برام ...

اما اون رفت ...

رفت درست توی وقتی که بهش احتیاج داشتم ... به هم فکری و کمکش نیاز داشتم ...

اون رفت و منو با یادش تنها گذاشت ...

دی ماه تولدمه ... بیست و سوم دی تولدمه ...

پارسال با این که مریض بود و توی رختخواب اما برا تولدم باز کادو خریده بود ...

دیگه تولدم و دوست ندارم ...

روز تولدم بدون وجود اون لطفی نداره ...

بهمن ماه و دوست ندارم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 10:37  توسط مهدیه | 

امروز از یه متن خیلی خوشم اومد می خوام براتون بذارم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 16:12  توسط مهدیه | 

مامانی دوسیت دالم بل می گلدی پیسم ( مامانی دوست دارم بر می گردی پیشم )

مامانی مگه تو نگفتی

هر کی دوغور (دروغ ) بگه

اونوقت خدا دیده ( دیگه ) دوسش نداله ( نداره )

پس چلا (چرا ) بابایی همش دوغور (دروغ ) میگه ؟؟؟

مامانی من املوز (امروز)

 که لفته ( رفته ) ددر ( گردش ) یه دوس پیدا کلدم (کردم) ...

بعدش بهش هم پفک دادم هم بستنی ...

ولی اون به من چیس(چیپس) نداد  ...

تازه بهم گف (گفت) دیلت (دلت) بیسوزه (بسوزه) من مامان دالم (دارم ) تو ندالی (نداری) ؟!!!؟

مامانی ... من گیلیم ( گریه ام ) گلف (گرفت )

ولی بابایی گف (گفت) نباید گیلیه (گریه) کنم

چونکه بزلگ (بزرگ ) شدم دیده (دیگه) ...

لاس (راست) می گه مامانی ؟

آدم بزلگ (بزرگ) میسه (میشه) دیده

 ( دیگه ) نباید گیلیه ( گریه ) کنه ؟

مامانی من دیده (دیگه) اگه دیلوز (فردا)

 بلم (برم ) پالک (پارک) باهاس (باهاش)

حلف ( حرف ) نمی زنم ...

مامانی مامان بزلگ(بزرگ)

بهم میگه خیلی دوسم داله (داره) یعنی چنتا ( چند تا ) ؟؟؟

دوغور ( دروغ )  میگه نه ؟

پس چلا (چرا) دیل دیل (دیر دیر ) میاد پیسم (پیشم) ؟؟؟

مامانی یعنی بابایی هم منو دوس (دوست ) داله (داره) ؟

پس آخه چلا (چرا) منو هی دهوا (دعوا) می کنه یا کتکم می زنه ؟

مامانی ... چلا (چرا) حرف نمی زنی ...

مگه نگفتی تو دینا (دنیا ) منو از همه بیستر (بیشتر )

دوس دالی ( دوست داری ) ؟

مامانی ...

به خدا دیده ( دیگه ) قول میدم شبا لختخوابم (رختخوابم) و

خیس نتنم (نکنم) ...

تا تو نالاهت نسی (ناراحت نشی ) ...

مامانی بابا وقتی از دستم عاصابانی (عصبانی) میسه (میشه ) ...

میگه مامانی از دست تو یفته ( رفته )

لاست (راست) می گه مامانی ؟

مامانی حالا که تو دیده (دیگه ) نیستی

من با کی حلف (حرف ) بزنم ؟

بابایی که همس ( همش ) با اون خانومه که

میگه من مامانتم میلن (میرن ) بیلون (بیرون )

منو تهنا (تنها) می ذالن (می ذارن ) تو خونه ...

مامانی بخدا دیده (دیگه ) کالای (کارای) بدبد نمیتنم (نمیکنم) ...

حلفاتو (حرفاتو ) گوس میتنم (میکنم)

دیده (دیگه ) فس (فحش ) نیمی دم (نمیدم) ...

مامانی اون خانومه چسافت ( کثافت ) بضی وختا ( بعضی وقتها )

به تو فس ( فحش ) میده ...

منم اوتاخم (اتاقم و ) همش چسیف (کثیف ) میتنم (میکنم )

تا خسته بسه (بشه ) همش جالو (جارو ) کنه تا بمیله (بمیره)

بعد تو دوباله (دوباره ) بیای پیسم (پیشم )

مامانی ببخسید (ببخشید ) ...

اینقد (اینقدر ) گیلیه ( گریه )  کلدم (کردم )

 عسکات (عکسات ) خیس سد (شد)

مامان بابایی الان دوباله (دوباره ) میاد ...

هی میگه بلو (برو )جیس (جیش ) کن بخواب ...

مامان فلدا ( فردا ) خانوم معلم

 قول داده بهم یاد بده بنبیسم ( بنویسم ) :

مامان دوست دالم (دوستت دارم )

میخوام یاد بگیلم (بگیرم) بلای (برای) تو و خدا نامه بنبیسم (بنویسم )

میخوام بیام پیس (پیش) تو ...

دیده (دیگه) از بابا بدم میاد ...

همس (همش ) الکی میگه دوسم داله (داره) ...

وای ... ی... ی ... مامان دوباله (دوباره )

بابا اومد دهوام (دعوام ) کنه ...

شب بخیل (شب بخیر )

دعا کن امسب ( امشب ) جیس (جیش ) نکنم ...

اون خانومه بده بازم منو کتک می زنه !!!

مامانی دوست دالم (دارم)

برگرد ...

نخندین دل منم تنگ سده نه ببخشید شده بود برا اون موقعها ...

که کوچولو بودم ... هیچی نمی دونستم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:9  توسط مهدیه | 
یکی از دوستان در جواب این قسمت گفتن که :

" گذری به خاطره شما وارد شدم ...

پسرک نقاب زد ...

دخترک لبخند تلخ زد ...

پسر عاشق شد که دختر بخندد ...  

نتیجه اخلاقی : دخترک جنبه نداشت  که پسر عاشق شد ... "

حالا جون من شما بگین اگه این موضوع حتی یک درصد صحت داشته باشد ... ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 18:28  توسط مهدیه | 
 

تا به حال نشده بود مطلبی نداشته باشم اما الان چرا ...

ولی یه کم فکر کردم دیدم این بلاگ تقریبا بدون تصویره این بود که دلم خواست اینو براتون بذارم که به نظر خودم خیلی قشنگه ...

 

اما تصویر قشنگیه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 21:22  توسط مهدیه | 
ممنون از همه ی دوستانی که لطف دارن و توی کامنت هام همیشه می گن وبلاگ خوبی دارم ... ازشون تشکر می کنم و می خوام بگم خوشحالم که وبم یه سری بازدید کننده ی ثابت داره ... دوستون دارم و امیدوارم بتونم یه جوری جبران کنم ...

توی نظرات بهم بگین دوست دارین در چه موضوع هایی وب و ادامه بدم و چه عکسایی بذارم براتون ...

راستش نمی دونم چی باید بنویسم ... بازم ممنون از همتون ...


امروز خیلی خوب بود فکر کنم یکی از 5شنبه های عالی بود که تا الان داشتم ...

سه تا از بهترین دوستام و دیدم که خیلی خوشحال شدم ... راستی afilooliam دیدم ... دوست جون خوب خودمه عمرانم هیشکی به پاش نمی رسه ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 22:57  توسط مهدیه | 

پسر گفت : می دونی خیلی دوست دارم ؟

دختر خندید ...

پسر گفت : می دونی عاشقتم  ؟

دختر خندید ...

پسر گفت : می دونی حاضرم واسه یه نگاهت جون بدم ؟

دختر خندید ...

پسر گفت : می دونی واسه یه لبخندت می میرم ؟

دختر خندید ...

پسر به بالای درختی رفت و از روی بالاترین شاخه پایین پرید ...

وقت رسیدن سرش به تخته سنگی خورد و لبخند دختر در خون پسر محو شد ...

نتیجه ی اخلاقی :

به پسرا نخندید چون جنبه ندارن ...

نگین هم "دوستت دارم" چون بازهم جنبه ندارن ...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 19:58  توسط مهدیه | 

روزهایم از پی هم میگذرند ....

اما تنها چیزی که می مونه معرفت بین آدماس ...

یه لحظه به خودتون بیاین ببینین چقدر از انتظارایی که خودتون از دیگران دارین رو خودتون برای دیگران سعی کردین انجام بدین ...

همیشه به این فکر کنین که شاید یه روزی دلتون برای همه تنگ شه اون وقت نمی تونین باهاشون ارتباط برقرار کنین یا اگرم بتونین خیلی باید سعی کنین که دوباره بشین مثل اولین روزی که دیدینش ... مهربون ... گرم و صمیمی ...

همه ی این حرفا رو زدم تا بهتون یاداوری کنم  ... کی هستین و چه جایگاهی باید داشته باشین ...

فراموش نکنین یه روزی قراره ما بریم همونجایی که یه بار به دنیا اومدیم ...  چیزی که از ما میمونه فقط یه خوبیه ... یا یه بدی ... پس سعی کنیم اون چیزی که می مونه بیشتر خوبی باشه ...

میدونین چرا یهو یاد این چیزا افتادم ...

امروز با یکی از دوستام "اسمش افسانه س" حرف می زدم ...

یهو احساس کردم دلم برای همشون تنگ شده ...

یاد روزای مدرسه افتادم دلم برای

"afilooli ,pam pam ,eli , marzi , sahar holooo , moze rahmani …"

تنگ شد ...

دوست داشتم برگردم به همون روزا ... خیلی از اون زمان نگذشته اما ... داره میگذره ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 22:5  توسط مهدیه | 
سلام می کنم به همه ی دوستانم که این وبلاگ رو تا الان می خوندن و هر روز یا شاید هر هفته ... منتظر آپ شدنش بودن  ... از همتون عذر می خوام چون خیلی گرفتار بودم این چند هفته و وقت آپ کردن این وبلاگ رو نداشتم ...

اما حالا که وقت دارم می خوام یه جور دیگه بنویسم یا به قول دوستام می خوام نگاهم رو به ظاهر در مورد زندگیه به ظاهر شادم تغییر بدم ...

شاید زیاد باب طبع شما نباشه اما من یه جوره دیگه شدم یه آدم سنگ دل ... کسی که دیگه دلش برای هیچ احدی نمی سوزه حتی خودش چون اینو زندگی داره بهش یاد میده و فکر کنم دیگه یاد گرفتم ...

دیگه نمی دونم چی بگم ...

یعنی نمی خوام بیشتر از این توضیح بدم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 19:54  توسط مهدیه | 
بعضی وقتا آدم تو دورو بریاش یه حرفایی می شنوه که خیلی از حرفاشون ناراحت می شه ...

ولی خودش نگه می داره بعدا سر موقع تلافی شو در می آره...

امروز یکی از اون روزایی بود که باید یادم بمونه تا بعد...که بخوام تلافی کنم...

                                                                                                                     دارم براتون 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 10:44  توسط مهدیه | 
آیا پیش آمده در صحرائی بی آب و علف  تنها بدون آذوقه و آب گرفتار شده باشید؟

آفتاب سوزان چتر شما و شن های داغ صحرا فرش شما باشد.

جادهای در پیش رو نداشته باشید و سر گردان به هر طرفی به امید یافتن بروید؟

ساعت ها بگزرد و از امید تهی گشته باشید ولی ناگهان به یک درخت سر سبز یا نهری جاری برسید حال هوای شما گفتنی نیست و خوشحالی تان اندازه ای ندارد!

 با آب نهر گرد راه شسته و زیر سایه درخت آسوده و پس از تجدید قوا راه بیفتیدو به مقصد هم برسید.اما...............

اما ایا به سر نوشت ان تک درخت تنها اندیشیده ایم که چرا او تنهاست و هر از چند گاهی مسافری خسته و ناامید تنهائی خود را با او قسمت کرده و رفته.

شاید اگر هر مسافر خسته ای به این درخت می رسید پس از استراحت درختی در کنار او می کاشت حالا دیگر او یک تک درخت نبود بلکه در میان ان صحرای سوزان چندین درخت پذیرای مسافران نا امید و خسته می شد

 اینو  ننوشتم که از  درخت کاری یا جنگل بانی تبلیق کنم

اینو نوشتم  که بگم ما تا وقتی که محتاج همدیگه ایم  همدیگر را می خواهیم اما به قول داداشم وقتی که خرموون از پل  گزشت همه چیز فراموش میشه همه چیز!

نظر تو چیه؟ دروغ میگم؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 21:51  توسط مهدیه | 
بچه ها دعا کنید دانشگاه سراسری توی تهران قبول شم ...

اگرنه نمی تونم برم...باید برای همیشه خوابش ببینم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:35  توسط مهدیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این وبلاگ یه جورایی داره تغییر میکنه دوستان ، نمیدونم شاید از بازدید کنندگانش کم بشه اما مهم نیست ولی می خوام یه چیز بگم فقط توی این دوره از زندگی اگه کسی رو دوست داری فقط باید تو دلت بهش ابراز کنی اگرنه ...

پیوندهای روزانه
شبنم جون
بلاگ پریسا جون آجیه گلم
شیطون یه انسان گرگ نما و در عین حال ...
سوده آجیه گل اودمه ... بلاگشو ببینین ...
بلاگ شروین جون
مهر گیاه
لبخند
شاید وقتی دیگر
در بزن
آموزش ماهواره
از پذیرفتن پسر بی جنبه معذوریم!!
دخترای بی جنبه نیان تو اوخ میشن
انتظار
همسايه ي باران و موسيقي
عاشقانه های کوچک برای اوووووو
با تو دنیای من از واژه های احساس پر است
عشق من زنگنه
نگاه
بغض بارون ...
دلم تنهاست
... روزهای عمر من ...
بیا ببین کیف کن ...
بلاگ زهرای گلم
جوان ایرانی
عاشقانه ها ...
باران کمال
رسواترین عاشق
دقایقی جدا از همه ی نقابهایم
فال حافظ ... کلیک کن ...
استخاره کن با قرآن از اینجا ... کلیک کن ...
..."پرین"...
آخر احساس یعنی تو ...
انصاریان
downlowd music rap
گروه مسخره
پاییز برگ ریزون...
خش خش...
تنهایی من...!؟
دوستت دارم...!؟
zebra
خودتون برید ببینید ...
چقدر به چشاتون اعتماد دارین؟
pampam&loolita
آهنگ
برو دیگه از عشق برام حرف نزن...
غربت غروب پاییز
بغض گرفته ی من...
المیرا دانلود
دوتا عاشق
شهر عشق
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
پیوندها
Yahoo
Google
MSN
Blogfa
Altavista
Jokestan
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

http://mohandes-computer